عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
927
زبدة التواريخ ( فارسى )
القصّه ، دمشق خراب و ممالك عالم به ذخاير و نفايس آن معمور شد . لشكريان را چندان نقود و اجناس از اطلس و اكسون و مربّعات قبروسى و كتان روسى و قماشات اسكندريه و محبوبات « [ 1 ] » مغرب و مصر و خيول عربى و بغال نامى و غلمان رومى و آلانى و سرايى « [ 2 ] » تركى و ختايى و بربرى « [ 3 ] » حاصل شد كه فذلك آن در عقد محاسب وهم نگنجد و از بسيارى زر و جواهر ثمين از امتعه و اقمشه و نفايس « [ 4 ] » فراش كه از قلعهء دمشق و خانههاى نوّاب و اغنيا و متموّلان شهر [ 214 - ب ] بيرون آوردند زمين صورت « وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها « [ * ] » » « 1 » گرفت و از تعجب چندان مالها « وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها « [ * * ] » » « 2 » بعد از اين حالات عزيمت ركضت همايون و تقلّب عساكر ميمون بر استقرار و وقوف غالب آمد . در غرّهء شعبان سنهء ثلاث و ثمانمايه از بلدهء دمشق بر عزيمت مراجعت كوچ فرمودند و به راه فازه روان شد و بر شهر حمص گذار فرمود و حكم شد كه اميرزاده سلطان حسين و اميرزاده خليل سلطان بهادر « [ 5 ] » بر سبيل ايلغار بهجانب عنتاب روان شوند « [ 6 ] » و امير برندق و امير على سلطان و دولت تيمور و توكل قرقرا با لشكرى گران از تومانات در عقب ايشان روان فرمود تركمانان در مقابل ايستادند و خواستند كه به كوشش و مردانگى جان از آن بلا ببرند ، نتوانستند عاقبت روى به هزيمت نهادند و مال و منال و اسبان و استر و گاو و گوسفند بىاندازه بهجاى ماندند لشكريان با غنيمتى تازه و نعمتى بىاندازه بر لب آب فرات به بندگى حضرت صاحب قرانى « [ 7 ] » رسيدند . و چون اميرزاده سلطان حسين در اين ايلغار آثار جلادت اظهار كرده بود ، عنايت پادشاهى نقوش جرائم او را به زلال عفو تمام فروشست و اجازت ملاقات گرفت و به نظر التفات آن حضرت ديدهء دولت او را روشنائى يافت « [ 8 ] » . چون حضرت صاحب قرانى از حمى بهطرف دمشق رفت جمعى از حمويان باز
--> ( [ 1 ] ) - ت : محلويات . ( [ 2 ] ) - ت : سرارى . ( [ 3 ] ) - ت : « و بربرى » ندارد . ( [ 4 ] ) - ت : و نفايس و امتعه و قماش . ( [ 5 ] ) - م و ل : ندارد . ( [ 6 ] ) - ت : شدند . ( [ 7 ] ) - م و ل : ندارد . ( [ 8 ] ) - م و ل : از « و چون اميرزاده سلطان حسين در اين ايلغار . . . » تا اينجا ندارد ، ت : در حاشيه . ( [ * ] ) آيه 2 ، سوره 99 . ( [ * * ] ) آيه 3 ، سوره 99 . ( 1 ) و زمين بارهاى سنگينش را بيرون ريزد . ( 2 ) و آدمى بگويد كه زمين را چه رسيده است ؟